خرید بک لینک
سلام خوبی دوست من؟ گفته بودم که اگه راه خوب شدنتو پیدا کردی محکم بچسب بهش انقدر محکم که دیگه هیچی نتونه تو رو از هدفت جدا کنه یادمه مهمترین هدف واسه ی من اعتماد به نفس پیدا کردن بود حتی الانم هست الانم که الانه واسم مهمه که اعتماد به نفس بالا و زیادی داشته باشم یادمه اون موقع انقدر می ترسیدم که حتی

برچسب: نویسنده: میلاد کوهی تاريخ: پنجشنبه 26 اسفند 1395 ساعت: 18:21

شاید سخت ترین چیز و مهم ترین چیز برای غلبه کردن به افسردگی و دل مردگی این باشه که باید تو یه وضعیت خوب خودتونو نگه دارین این خیلی مهمه چون اگه هزار تا راهم بری به یه خوب شدن نسبی برسی اما شل بگیری میبینی یه دفعه ظرف چند روز تمام زماتت به باد فنااااا رفته و دیگه ازش اثری نیست این اشتباه و تو تکرار نک

برچسب: نویسنده: میلاد کوهی تاريخ: دوشنبه 23 اسفند 1395 ساعت: 18:06

سلام

به عنوان کسی که مدت ها با بیماری افسردگی سر و کار داشتم و 2 بار خودکشی کردم

این وبلاگ رو راه انداختم

تا شاید صحبت ها و خاطراتم بتونه حتی به یه نفرم کمک کنه

چون با تمام وجود این موضوع رو درک کردم و می دونم چقدر سخته

اگه دوست دارین همراهم باشین

برچسب: نویسنده: میلاد کوهی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:46

سلام من یه ادمم مثل بقیه ادما اما می خوام یه داستان تعریف کنم یه داستان در مورد خودم همین زندگی خودم که هنوز ادامه داره من بیماری افسردگی و از نظر خیلی ها شبیه به شیزوفرنی و داشتم و دارم ولی دارم با تمام قوا باهاش مبارزه می کنم چون دلم می خواد زندگی کنم و از تمام نعمت های خدا بهره مند بشم دلم می خواد ادم خوبی باشم و به بقیه هم کمک کنم می خوام سرگذشتمو اینجا بنویسم اگه دوست دارین همراهم بیاین

برچسب: نویسنده: میلاد کوهی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:46

خیلی بد قولم نمی تونم هر روز به اینجا سر بزنم و یه مطلب بذارم اینجا رو احتمالن هیچ کس نمی خونه اما من به امید اینم که یکی بخونه و زندگیش یکم تعقبر کنه یکی که شاید تو شرایط من بوده باشه تو یه شرایط سخت و دل مرده با یه افسردگی شدید که اصلن نمی دونم از کجا یهو پیداش شد از کجا اومد و چرا انقدر موند اما یه چیزی رو راجبش کاملن مطمینم اونم اینکه من بهش اجازه دادم که وجودمو فکرمو و روحمو اینجوری تسخیر کنه من گذاشتم بدون اینکه بخوام به خیال خودم داشتم باهاش می جنگیدم اره الان که دارم فکر می کنم می بینم من واقعن خیال می کردم دارم سابی باهاش می جنگم اما دقیقن داشتم برعکس رفتار می کردم یعنی بهجای جنگیدن داشتم بیشتر بهش اجازه می دادم که منو بگیره وجودمو فرا بگیره به نظر من جنگیدن و زدن تو سر یه چیزی همیشه نتیجه معکوس داره شدیدن نتیجه ی معکوس داره انگار قوی ترش میکنه انگار تو همش داره زور می زنی تا نابودش کنب بعد اون میگه هاهاها من نمی رم همینجا می مونم تازه قوی ترم میشم و پدرتو بیشتر در میارم ....اره دقیقن هم اتفاق می افته الا شاید داری میگی خب چیکار کنم پس ؟ تو همین افسردگی و دلمردگی بمونم ؟ کاری

برچسب: نویسنده: میلاد کوهی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:46

داشتم می گفتم من شرو کردم به جنگیدن با خودم یعنی جنگیدن با تمام عادات و رفتار های اشتباه و مزخرفم اوایل خیلی سخت بود مخصوصن این که بفهمم دقیقن کجا ها اشتاهه و باید درستش کنم اخه من 21 سال اینجوری زندگی کرده بودم و حالا تعقیر دادنش خیلی خیلی سخت به نطر می رسید اما کم کم شد شروع کردم به دقت کردن تو برخورد هام با دیگران اینکه من چه جوری باهاشون رف می زنم و اونا چه جوری برخورد می کنن البته تو این راه به خطا هم رفتم یه سری اشتباهاتم داشتم مثل اینکه زیاد بهشون اهمیت دادم به ادمای اطرافم به نظرشون و عقیدشون اولش این قضیه باعث ناراتیم شد و باعث شد بخوتم مدام کاراکتر و شخصیتمو عوض کنم که خیلی اذیت شدم اما بعدش فهمیدم اصلن نیازی نیست که بخوام کاراکترمو عوض کنم می تونم همین جوری باشم اما دانا تر و با سیاست تر برای امشب شبتون بخیر

برچسب: نویسنده: میلاد کوهی تاريخ: يکشنبه 8 اسفند 1395 ساعت: 0:46

صفحه بندی